ز توست این شجره و خرقه اش تو دادستی که از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار
مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار
مرا چو وقف خرابات خویش کردستی توام خراب کنی هم تو باشیم معمار
بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن نه لایقست که باشد غلام تو مکثار
1147
بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار
کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار
ز دست خویش از آن ساغری که می دانی اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار
قرار دولت او خواه و از قرار مپرس که نیست از رخ او در دلم قرار قرار
نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار
ایا کسی که درافتاده ای به چنگالش ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار
تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار
برو به باده مخدوم شمس دین آمیز که نیست باده تبریز را خمار خمار
1148
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر
گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت ولیک هست چو بیمار دق واپستر
به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر
طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل طریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر
1149
فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر فغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستم که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد که تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی روانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریا دلی که خست در این راه ها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمد صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه چو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد چه مملکت که بگسترد در دوار سفر
1150
به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر که از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر
تو ارتقا به سخا جو مگو نه گو آری نظر مکن که نیی یافت ارتفاع شکر
لب تو است که شکر ز عین او روید نه منتظر که رسید نسیه از بقاع شکر
شکر به وقت شکر خوردنت نصیبی یافت که بر مذاق دهان ها بود مطاع شکر
ببسته ای دو لب امروز زان همی ترسم که از غم تو بماند ز انتفاع شکر
زهی نبات که دارد لب تو کز وی شد امیر جمله نباتات بی نزاع شکر
دهان ببندم و بسته شکر همی خایم که تا به جان برسد خوش به ابتلاع شکر
برچسب:
نویسنده: kiana
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:20